تبليغاتX
ببینیم توش چی داره؟

ببینیم توش چی داره؟

آزمودن یکی از هزارانی که نیازموده ام تا ببینم توش چی داره

هرکی سیب میخوره پای لرزش هم میشینه

کم کم دارم میفهمم که تنها کاری که قرار بوده انجام بدم و بخاطر اون سفر انا لله و انا الیه راجعون رو شروع کرده بودم، اینه که ببینم توش چی داره ؟ 
+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

هدیه تولد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

من اینروزها

A ship in port is safe, but that's not what ships are built for.
  Grace Murray Hopper

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

بیگ بنگ

همین روزاست که از این همه نگفته ها منفجر بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

وقتی صفحه میز کار سایت بلاگفا رو دیدم، نزدیک بود اشک شوق بریزم. تو یه ساله گدشته بارها وارد این صفحه شدم ولی ترسیدم چیزی بنویسم. نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم که خیلی چیزا برای نوشتن بود و هست و همین حجم چیزای زیادی که برای گفتنه، آدم رو برای گفتنش می ترسونه.

امروز با مقداد و دوتا دیگه از دوستام رفته بودیم کافه سید. وسط املت خوردن صحبت به وبلاگم رسید و به مقداد قول دادم بنویسم. تو این یه سالی که ننوشتم به خیلی ها قول دادم که بنویسم ( اولیش به حمید بود شب قبل از برگشتنم به وطن که داشتیم با هم خداحافظی می کردیم) و همین جا از همه معذرت میخوام و همچنین از خودم که گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

یاد ایامی که ...

خواهرم با این عکس و شعر، منو یاد روزهای قشنگ بچگی انداخت. دلم خیلی برای منظره های برفی تنگ شده. راه رفتن توی برف همیشه برام آرامش بخش بوده. دلیلش هم فکر کنم اینه که وقتی برف میاد همه زوایا و گوشه ها و کنجهاو خطوط بی روح (مثل لبه دیوار ها و جدولهای خیابون و حتی نرده و حفاظ روی دیوار ها)تبدیل می شه به منحنی هائی که نه تنها چشم آزار نیست بلکه با روح پاک و معصومانه انسانی کاملا همنواست.
خواهر جونم٬ با این عکس و شعر، وسط گرمای تابستونی سیدنی، آرامش روزهای برفی تو کانون خانواده رو برام تداعی کردی. یه دنیا تشکر
داداشی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

یادداشتی بر فرضیه نسبیت انشتین در تشریح رابطه بین سفر اجسام و ادراک زمان


مرداد ماه یعنی دقیقا وسط گرمای تابستون مشهد اومدم وسط سرمای زمستون سیدنی و تا چند روز دیگه قراره از وسط  گرمای تابستون سیدنی برگردم وسط سرمای زمستون مشهد. بنابراین....

۱ - یه بهار بیشتر دیدم.

۲ - یه خزان رو از دست دادم.

۳ - اگه بخوام سنم رو بصورت رمانتیک "... بهار از عمرم گذشته" بیان کنم٬ باید یک سال بیشتر از سن واقعیم بیان کنم.

۴ - اگه بخوام سنم رو بصورت رمانتیکتر "... خزان از عمرم گذشته" بیان کنم٬ باید یک سال کمتر از سن واقعیم بیان کنم.

۵ -عمر یک تابع پوشا٬ یک یه یک و صعودی از مرتبه اول با متغیر غیر وابسته سفر است که بصورت  [ Omr(Safar)=0 ] بیان می شود.

۶ - عملکرد سفر همانند یک سیکل تبرید می باشد یعنی گرمای زندگی را به سرما تبدیل می کند.

۷ - عملکرد سفر همانند یک پمپ حرارتی می باشد یعنی سرمای زندگی را به گرما تبدیل می کند.

۸ - در هر دو مورد سیکل ترکیبی و پمپ حرارتی٬ آنتروپی (بی نظمی) محیط افزایش پیدا می کند بنابراین سفر فرآیندیست که بی نظمی عمر را افزایش می دهد.

۹ - سفر خزان زندگی را به بهار زندگی تبدیل می کند.

۱۰ - خزان و بهار یه چیز طبیعیست و ربطی به سفر ندارد.

۱۱ -  خزان و بهار یه چیز درونیست و ربطی به طبیعت ندارد.

۱۲ - آدما یه چیزای بی سر و تهی مینوسند که خودشون هم نمی فهمند ولی فکر می کنند که "یادداشتی بر فرضیه نسبیت انشتین در تشریح رابطه بین سفر اجسام و ادراک زمان" نوشتند.

۱۳ - آدم نباید در هر متن بی سر و تهی٬ دنباله معنی و نتیجه باشه.

۱۴ - همه موارد

۱۵ - آمار بازدیدکنندگان این وبلاگ به ۱۰۰۰ رسید.


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سیدنی گردیهایم

سلام

سال نو میلادی مبارک. ببخشید بازم نتونستم پست جدید رو با فاصله زمانی کم نسبت به قبلی بنویسم. نه اینکه چیزی برای نوشتن نباشه ولی مشغله زیاد داشتم مخصوصا تو فاصله زمانی بین کریسمس و سال نو. ولی الان وقتم آزاد تر شده. راستش استعفا دادم و از اول ژانویه دیگه کار نمی کنم و بیشتر وقتم به سیدنی گردی و جمع و جور کردن وسایلم برای برگشت و یه سری کارای اداری میگذره.

دو سه روز پیش با دو تا از دوستام حمید و شبنم (از اون آدمای دوست داشتنی که با سر سبزی و صفاشون٬ غربت رو قابل تحمل میکنند) رفتیم IMAX TEATRE ٬ یه سینمای سه بعدی که بروایت سایتش٬ بزرگترین پرده سینمای دنیا رو داره. آزمودنی هیجان انگیزی بود٬دیدن فیلم BEOWULF رو بزرگترین پرده سینمای دنیا با عینک مخصوص٬ اسبی که از کنار سرت میدوه به سمت داخل صحنه یا آنجلینا جولی که بصورت یه پری دریائی از دریا میاد بیرون و میاد به سمتت (جاتون خالی). بعد از این همه هیجان رفتیم STAR CITY و شام٬ استیک و سبزیجات تو Trophies Food Court خوردیم. بعدشم رفتیم سیدنی گردی. این سیدنی گردی هم از اون کاراست که هیچ وقت برات تکراری نمیشه. شهر فوق العاده ایه٬ یه ترکیبه بی نظیر از جنگل و دریا و دشت و خلیج و ساحل و رودخانه٬ با یه شهر سازی کاملا هماهنگ با این طبیعت بهشتی.

 روز بعدش هم با بروبچ رفتم مراسم سال نو و دیدن آتش بازی معروف اولین شهر بزرگ دنیا که سال نو میلادی رو جشن میگیره یعنی همین سیدنی خودمون. جمعیت زیادی آمده بودند٬ حدود یک میلیون نفر که تو خیابونا ی اطراف harbour bridge و  Sydney Opera House  میخوندن و پایکوبی میکردند. آتش بازی دو قسمت داشت٬ یکی ساعت ۹ شب برای بچه ها و یکی هم که اصلی بود٬ ساعت ۱۲ شب همزمان با شروع سال ۲۰۰۸. مراسم فوق العاده ای بود  و توصیف کردنش کار سختی هستش برای همین میتونید از اینجا یه فیلم ازش رو ببینید.

مراسم سال نو 2008 در سیدنی

 

امروز صبح هم برای آزمودن یکی از هزارانی که نیازموده ام٬ رفتم یه کلینیک چینی برای طب سوزنی. تجربه جالبی بود. می خوابی رو یه تخت و بهت سوزن میزنند ولی اصلا درد نداره بعد از حدود نیم ساعت هم درشون میارند. تو این مدت هم در حالیکه یه احساس آرامش دلپذیری داری٬ چشمات رو میبندی. به نظر شما  کانالهای انرژی بدن رو که جدیدا دانشمندها با دستگاهای جدید تونستند ازشون عکس بگیرند٬ هزاران سال قبل چینیها چه جوری تونستند با این دقت مشخص کنند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

آخرش که چی؟

یه مشکل عجیب برام پیش اومده. من از اونور آب اومدم اینجا ولی هر بار که اقیانوس رو میبینم حس عجیبی پیدا می کنم. لبریز میشم از کنجکاوی. با اینکه میدونم نمی تونم آخرش رو ببینم ولی چشهام رو تنگ می کنم و به پیوند آسمون و دریا نگاه می کنم. احساس می کنم هیچ وقت اونور نبودم. دوست دارم اونور رو تجربه کنم. با مردمش حرف بزنم. میوه ها و غذاهاشون رو تجربه کنم. خونه ها وشهراشون رو ببینم. جنگلها و درختها بیابونها دریا ها...آره دریا هاش. بشینم کنار دریای اونور آب و چشام رو تنگ کنم و به پیوند آسمون و دریا نگاه کنم.....دوست دارم ببینم اونورش چی داره 

اینا رو که مینوشتم یاد آهنگ موج داریوش افتادم

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من
هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم


 

یلدا مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

جشن سی سالگی

استرالیائی ها اعتقاد دارند ( شاید جاهای دیگه هم داشته باشند ) که تولد سی سالگی خیلی مهمه و سعی می کنند که یه جشن تولد با شکوه و به یاد موندنی باشه ولی فکر نکنم هیچکی تو دنیا بتونه تولد سی سالگی به باشکوهی و بی نظیری من داشته باشه. یه جشن تولد شامل کیک و شیرینی که فقط چهار نفر میزبان داره و مهمون که هیچی حتی خود متولد هم شرکت نداره و فقط عکسها و فیلمش رو دیده. به نظر شما می شه یه جشن تولد با شکوه تر و بی نظیر تر و فوق العاده تر از این داشت.

پدر٬  مادر٬ خواهر بزرگه و خواهر کوچیکه : خیلی دوستون دارم .  دستتون درد نکنه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  |